تبليغاتX
ღ تنها دلیل بودنم عصیان است؟! :دی ღ
.
...

نوشته شده توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@) در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 11 AM | لینک ثابت |

عذرخواهی.
سلام

خوبم. تو خوبی؟!

امروز حرفی ندارم بزنم. فقط اومدم عذر خواهی.

ببخشید که فضای بلاگفا رو با اراجیفم پر کردم.

موفق باشید!!!

نوشته شده توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@) در جمعه 14 تیر1387 ساعت 2 PM | لینک ثابت |

جیش!
دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: دیگه سرجات جیش نکنی ها!

http://www.doomdam.com/archives/000369.php#more

نوشته شده توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@) در پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 5 PM | لینک ثابت |

وای!
سلام

خوبی؟ چه خبرا؟ دیگه چیزی نمونده برگردم. وای باورم نمیشه. همه بهم میگن پشیمون میشی. برنگرد. تو که میتونی درستو همین جا ادامه بده. ولش کن بابا! اه.

مهسا برام یه چیز جالب فرستاده بود:

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر. ولی دردناک تر از همه اینه که ندونی باید صبر کنی یا فراموش.

البته یه چیزای دیگه هم فرستاده بود که اگه بنویسم این جا آقای نیستانی دیگه جوابمو نمیده

خب من دیگه برم.

مامانم اومد

نوشته شده توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@) در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 12 PM | لینک ثابت |

Eagles

Nostalgia: a wistful desire to return in thought or in fact to a former time in one's life, to one's home or homeland, or to one's family and friends; a sentimental yearning for the happiness of a former place or time.

 لغت جدید یاد گرفتم. :دی!

راستی اسم بازیگر شهریار چیه؟!!!

http://trancebarcelona.persiangig.com/image/6796390.jpg

چه خبره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

سلام

خوبی؟!

میخواستم در مورد یه موضوعی که ساده باشه یاد بگیرم. ولی هر چیزی که فکرشو میکنم... یه جوریه!! چه طور بگم. اخباری که گاه گاهی از ایران میشنوم به نظرم خیلی عجیب میاد. مثلا قضیه ی دانشگاه زنجان...اصلا یه همچین اخباری چرا باید پخش بشه؟ فکر نمیکنید این قضیه خیلی پیش پا افتاده هست؟ نکنه این اتفاق فقط تو ایران می افته؟!!! یعنی این قدر عجیب بود که همه حرفش رو میزنن؟؟؟

بگذریم!

ببین یه موضوع جالبی پیدا کردم. البته چیز زیادی در موردش نمیدونم ولی این طور که تا حالا فهمیدم خیلی از ایرانی ها براشون مهم هست. و میدونم موضوع نسبتا پیچیده ای هست و نمیشه نسخه ی دقیقی براش بپیچیم!

 اینکه اسلام چه اثری رو ایران داشت؟

من خودم هنوز این کتاب رو نخوندم ولی گفتم حالا که خودم میخوام بخونم، یکی رو داشته باشم که در موردش باهاش حرف بزنم!

لینک کتاب

مقدمه چاپ اوّل

در حدود نود و هشت درصد از ما مردم ایران مسلمانیم. ما مسلمانان ایرانی به اسلام به حکم این که مذهب ماست ایمان و اعتقاد داریم،‏ و به ایران به حکم این که میهن ماست مهر می‏ورزیم. از این رو سخت علاقه‏مندیم که مسائلی را که از یک طرف با آن چه به آن ایمان و اعتقاد داریم و از طرف دیگر با آن چه به آن مهر می‏ورزیم پیوند دارد، روشن درک کنیم و تکلیف خود را در آن مسائل بدانیم. عمده این مسائل در سه پرسش ذیل خلاصه‏ می‏شود:

1. ـما هم احساسات مذهبی اسلامی داریم و هم احساسات میهنی ایرانی. آیا دارای دو نوع احساس متضاد می‏باشیم، یا هیچ‏گونه تضاد و تناقضی میان احساسات مذهبی ما و احساسات ملی ما وجود ندارد؟

2. دین ما اسلام آن‏گاه که در چهارده قرن پیش به میهن ما ایران وارد شد، چه تحولات و دگرگونی‏ها در میهن ما به وجود آورد؟ آن دگرگونی‏ها در چه‏ جهت بود؟ از ایران چه گرفت و به ایران چه داد؟ آیا ورود اسلام به‏ ایران برای ایران موهبت بود یا فاجعه؟

3. ملل بسیاری به اسلام گرویدند و در خدمت این دین در آمدند و در راه‏ نشر و بسط تعالیم آن کوشیدند و با تشریک مساعی با یکدیگر تمدنی عظیم و باشکوه به نام تمدن اسلامی به وجود آوردند. سهم ما ایرانیان در این‏ خدمات چه بوده است؟ ایران چه مقامی از این جهت دارد؟ آیا مقام اوّل‏ را حیازت کرده است یا خیر؟ به علاوه، انگیزه ایرانی در این خدمات چه بوده‏ است؟

از نظر ما سه پرسش بالا عمده ترین پرسشها در باب مسائل مشترک اسلام و ایران است .

کتاب حاضر مشتمل بر سه بخش است:

1. اسلام و مسأله ملیت.

2. خدمات اسلام به ایران.

3. خدمات ایران به اسلام.

این سه بخش، به ترتیب پاسخ‏گوی سه پرسش بالاست.

مطالب و مسائل این کتاب تکمیل شده و تفصیل یافته چند سخنرانی است که‏ این بنده در نزدیک به سه سال پیش ایراد کرده است. بخش اوّل تکمیل شدۀ سه سخنرانی است که در ماه محرم سال 1388 قمری‏ ایراد شده است.

بخش دوم و سوم تکمیل شده شش سخنرانی است که در ماه صفر همان سال‏ تحت عنوان «خدمات متقابل اسلام و ایران» ایراد شده و این کتاب هم‏ به همان نام نامیده شد.

این بنده در تمام سخنرانی‏هایی که در مدت اقامتم در تهران ایراد کرده‏ام،‏ هیچ سخنرانی از سخنرانی‏های خود را ندیدم که مانند این سخنرانی‏ها مورد توجه و استقبال قرار گیرد. خصوصاً شش سخنرانیی که تحت عنوان «خدمات‏ متقابل اسلام و ایران» ایراد شد. از مرکز و شهرستآن‏ها فراوان مراجعه‏ می‏شد و نوارها کپیه می‏گشت. مخصوصاً از طرف طبقه‏ی دانشجو بیش از سایر طبقات مورد استقبال واقع گشت‏.

این عنایت و استقبال معلول امتیاز خاصی در آن سخنرانی‏ها نبود. صرفاً معلول علاقه‏ای است که ایرانیان طبعاً به مسائل مشترک اسلام و ایران دارند.

متأسفانه با این که ضرورت مبرم ایجاب می‏کند که این مسائل هر چه بیشتر و واضح‏تر تجزیه و تحلیل شود و در اختیار عموم طبقات به خصوص طبقه جوان‏ قرار گیرد، تا آن‏جا که من اطلاع دارم، تاکنون هیچ اقدامی در این زمینه نشده‏ است و کتاب حاضر اوّلین کتاب است در موضوع خودش. زمینه تحقیق در این‏ مسائل فراهم است و مسلماً اگر بنا باشد بحث کافی در همه مسائل مشترک‏ اسلام و ایران به عمل آید چند مجلد بزرگ خواهد شد. امید است کتاب حاضر کلید و هم مشوقی باشد برای افرادی که وقت و فرصت بیش‏تری دارند و حق‏ مطلب را بهتر می‏توانند ادا کنند.

نظر به این که غالباً کسانی که در مسائل مشترک اسلام و ایران قلم فرسایی‏ کرده‏اند یا اطلاع کافی نداشته‏اند یا انگیزه‏ای غیر از تحقیق محرک آن‏ها بوده است، این مسائل با همه زمینه روشنی که دارد درست طرح نشده است. ما هرچه بیش‏تر در این زمینه مطالعه کردیم، بیش‏تر به این نکته برخوردیم که‏ مسائل مشترک اسلام و ایران هم برای اسلام افتخار آمیز است، هم برای‏ ایران. برای اسلام به عنوان یک دین که به حکم محتوای غنی خود ملتی‏ باهوش و متمدن و صاحب فرهنگ را شیفته‏ی خویش ساخته است؛ و برای ایران‏ به عنوان یک ملت که به حکم روح حقیقت‏خواه و بی‏تعصب فرهنگ دوست خود بیش از هر ملت دیگر در برابر حقیقت خضوع کرده و در راهش فداکاری‏ نموده است.

و باز از نکاتی که ضمن مطالعاتم برخوردم این بود که در این زمینه بیش‏ از آنچه تصور می‏کردم، قلب و تحریف صورت می‏گیرد و سعی می‏شود روابط ایران‏ و اسلام بر خلاف آن‏چه بوده است معرفی شود. در ایران اسلامی جریاناتی رخ داده است. برخی از آن جریانات دست‏آویزی‏ برای بعضی از مستشرقین و غیر آنان شده است که آن‏ها را به عنوان یک «مقاومت» و عکس العمل مخالف روح ایرانی در برابر اسلام معرفی کنند. از قبیل نهضت‏های شعوبی، زبان فارسی، تصوف و حتی تشیع، همچنان که برخی‏ شخصیتها به عنوان مظهری از این مقاومت معرفی شده و می‏شوند. از قبیل حکیم‏ ابوالقاسم فردوسی، حماسه‏سرای عظیم ایران و فیلسوف بزرگ، شیخ شهاب‏الدین‏ سهروردی، معروف به شیخ اشراق.

مباحث این کتاب می‏تواند پاسخ‏گوی مفیدی به همه‏ی این مسائل باشد. این‏ بنده مایل بود که درباره‏ی فردوسی و شیخ اشراق مستقلاً بحث کند و به تجزیه و تحلیل اندیشه‏ی آن‏ها از این نظر بپردازد، ولی با طرحی که در ابتدا افکنده‏ بودم وفق نمی‏داد و نیاز به طرحی وسیع‏تر و فرصتی بیش‏تر بود. درباره‏ی زبان‏ فارسی و مذهب تشیع به طور مختصر در بخش اوّل کتاب از این زاویه بحث‏ شده است. خواننده محترم در ضمن کتاب به بعضی مسائل دیگر نیز بر خواهد خورد که از این دیدگاه درباره‏ی آن‏ها تحقیق شده است.

تذکراتی که محققان بی‏غرض پس از مطالعه‏ی این کتاب خواهند داد، انشاءالله در چاپ‏های بعد مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

مرتضی مطهری

1349 شمسی

http://www.andisheqom.com/Files/olumeslamic.php?idVeiw=1901&level=4&subid=1901

http://news.gooya.com/society/archives/035143.php

http://www.iras.ir/Default_view.asp?@=4814

 

خیلی برام جالبه نظرتونو بدونم. یه عده معتقد هستن که ما قبل از اسلام، خودمون یکتا پرست بودیم (زرتشت). از نظر فرهنگ هم از این عرب ها خیلی سر تر بودیم. از نظر علم و تکنولوژی هم تو دنیا اول بودیم! یه عده هم میگن اسلام دین درستی هست، ولی اونهایی که اسلام رو به مردم نشون میدن خودشون چیز زیادی نمیدونن و اسلام رو بد نشون دادن و اسلام واقعی این نیست.

نظر تو چیه؟

 

ترانه هتل كاليفرنيا از گروه ايگلز

Hotel California



On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night

هتل كاليفرنيا

 شعر از : گلن فراي

در يك بزرگراه ِ بياباني ِ تاريك،  باد ِ سرد از ميان ِ موهايم مي گذشت

بوي ِ گرم ِ غنچه ي ماري جوآنا(1)، در هوا مي پيچيد

روبرويم در فاصله ي دور، نوري لرزان ديدم.

سرم سنگين شد و ديدم تيره و تار

بايد منتظر ِ شب مي شدم

او آنجا در آستانه ي در ايستاده بود;

با زنگوله ي رستوران

من با خودم فكر مي كردم كه

"اينجا جهنم است با بهشت"

بعد او شمعي روشن كرد و راه را به من نشان داد

صداهايي پايين ِ راهرو بود

فكر مي كنم مي گفتند...

 

به هتل كاليفرنيا خوش آمديد

جايي بسيار دوست داشتني

با ظاهري بسيار دوست داشتني

اتاقهاي زيادي در هتل كاليفرنيا هست

هر زماني از سال، مي توانيد اينجا جا پيدا كنيد

 

ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشي ِ تيفاني است(2)

او مرسدس بنز دارد

او پسرهاي زيباي زيادي در اطرافش دارد

كه آنها را دوست مي نامد

شيوه ي رقصيدن ِ آنها در حياط... عرق ريزي ِ شيرين در تابستان...

برخي براي به ياد آوردن مي رقصند و برخي براي فراموش كردن

 

من كاپيتان را صدا زدم و گفتم

"لطفا شراب ِ من رو بيار"

او گفت :" ما اين قلم را

از 1969 اينجا نداشته ايم"(3)

و آن صداها هنوز از دور مرا صدا مي زنند،

در نيمه شب بيدارم مي كنند

تا فقط بگويند...

 

به هتل كاليفرنيا خوش آمديد

جايي بسيار دوست داشتني

با ظاهري بسيار دوست داشتني

اتاقهاي زيادي در هتل كاليفرنيا هست

هر زماني از سال، مي توانيد اينجا جا پيدا كنيد

آنها در هتل كاليفرنيا به زندگي ِ خود ادامه مي دهند

عجب غافلگيري اي!، بهانه هاي خود را آماده كنيد(4)

 

آينه هايي روي سقف بود

و شامپاين ِ صورتي با يخ

او گفت :"ما همه اينجا

به روش ِ خودمان زنداني هستيم"

و در اتاق ِ رؤسا

آنها براي جشن دور ِ هم جمع شدند

با چاقوهاي پولادي ِ خود به آن ضربه مي زدند

ولي نمي توانستد آن هيولا را بكشند(5)

 

آخرين چيزي كه به خاطر مي آوردم اين بود كه

داشتم به سوي در فرار مي كردم

بايد راه برگشت را پيدا مي كردم

به جايي كه قبلا در آن بودم

مرد ِ شب گفت :"آرام باش

ما براي پذيرش برنامه ريزي شده ايم

تو هر وقت بخواهي مي تواني به بيرون سري بزني

ولي هيچ وقت نمي تواني اينجا را ترك كني

 

لینک دانلود آهنگ هتل کالیفرنیا

 

There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'
This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax,'said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
but you can never leave!

 منبع

  

نوشته شده توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@) در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 11 AM | لینک ثابت |

ترجمه؟!
Chand rooze pish ye film didam: Eternal Sunshine Of The Spotless Mind.
Age peida kardi bebin, kargardaanesh ham: Michel Gondry
 
 
ایلیا صبح یه روز سرد، با صدای بسته شدن در آپارتمان از خواب بیدار شد. حس عجیبی داشت. انگار از یه سفر طولانی می اومد. با صدای استارت ماشین ناخودآگاه سرشو به طرف پنجره چرخوند. رخت خوابش گرم بود ولی میدونست که باید پامیشد. چشمش به کرکره ها و خونه ی کوچیکی که نزدیک پنجره اویزون کرده بود افتاد. بعد از یه خرده کش و غوص، حرصشو سر پتو خالی کرد و با بیحوصلگی کنارش زد، جوری که از تخت پایین افتاد. نیمخیز بلند شد، کلافه بود.
 
وقتی رفت سراغ ماشینش دید کنارش تصادف کرده. با تعجب اطرافش رو نگاه کرد. یه نت رو یکی از برگه های دفتر یادداشتش نوشت: "متشکرم!" و روی ماشین بغلی گذاشت. به ایستگاه مترو رفت و منتظر موند.
 
ایلیا: فکرای رندم، روز ولنتاین ما سال 2004، روزی که توسط شرکت های کارت تبریک اختراع شده، تا مردم احساس گندی بهشون دست بده!
 
یه دفه شروع به دویدن میکنه.
 
 بلیط رو اشتباهی گرفتم. نمیدونم چرا. من آدمی نیستم که بدون فکر قبلی عمل کنم.
 
در مترو در حال بسته شدن بود، به زور خودش رو جا میده تو ترن. نفس نفس زنون رو صندلی میشینه.
 
فکر کنم امروز واقعا از دنده ی چپ بلند شدم! باید ماشینمو درست کنم.
 
به مقصد میرسه. تو باجه ی تلفن:
سلام مریم. خوبی؟
...
ببین من امروز حالم خوب نیست.
...
نه. فکر کنم مسموم شدم.
...
ادامه ی مکالمه رو نمیدونم ولی بعدش میره لب ساحل. برف میاد.
 
هوا سرده. دارم فریز میشم.
 
دفتر یادداشت سیمی اش رو در میاره تا مثل همیشه یه نقاشی بکشه و یه نت کنارش بنویسه.
 
چرا این صفحه ها کنده شدن؟ یادم نمیاد از این دفتر صفحه ای کنده باشم. این جور که معلومه بعد از دو سال اولین چیزی هست که مینویسم.
 
نوشتنش که تموم شد با شن و ماسه های ساحل ور میره و شروع میکنه به قدم زدن. چند متر اون ور تر یه دختری میبینه با ژاکت نارنجی و شلوار لی.
 
شن و ماسه فقط سنگریزه های کوچیکن. کاش میشد یه ادم جدید رو ملاقات کنم. فکر نکنم شانس اینکه من بتونم با یه ادم جدید ارتباط برقرار کنم وجود داشته باشه.
 
به بالکن یه خونه ی ساحلی نگاه میکنه و از پنجره داخل رو نگاه میکنه.
 
اینکه ببینم میتونم تو چشمای دختری که نمیشناسمش نگاه کنم. شاید باید برگردم پیش نگین. دختر خوبیه. عاشقم بود.
 
صدای یه دختر میاد که داره حرفای نامفهموم میزنه. انگار صداش اکو میشه.
وارد یه رستوران میشه و رو یکی از صندلی ها میشینه. چند میز اون طرف تر، همون دختر با ژاکت نارجی و موهای آبی و صورتی آشفته نشسته بود و کتاب میخوند. دختر یه نیم نگاهی بهش میندازه و ایلیا هم دفترچه یادداشتش رو از تو کیفش در میاره. دختر زیر میز الکل میریزه تو نوشیدنی اش. ایلیا متوجه این کارش میشه. دختر هم بلافاصله باهاش چشم تو چشم میشه. ایلیا سرشو میندازه پایین، یه خنده میکنه و سعی میکنه خودشو سرگرم دفترچه یادداشتش کنه. مینویسه.
 
چرا من عاشق هر دختری که کوچک ترین توجهی به من نشون میده، میشم؟
 
وقتی تو ایستگاه ترن منتظر میشن، دختره با شیطنت براش دست تکون میده. ایلیا اولش محل نمیذاره، ولی بعد خودش هم برای دختره دست تکون میده. بعد از دو سه بار این کار براشون مثل یه بازی میشه.
 
توی ترن دختره همش به وسایل تو کیفش ور میره، ایلیا هم نقاشی اش رو تو دفترچه یادداشتش میکشه. چون داشت نقاشی اش رو میکشید، هی یواشکی دختره رو نگاه میکرد. تا بالاخره دختره میگه:
سلام
ببخشید؟
فقط گفتم سلام!
سلام!
میشه نزدیک تر بشینم؟
 
ایلیا چیزی نمیگه. دختره میاد رو صندلی روبروش میشینه.
 
تو کجا داری میری؟
ولیعصر
منم همین طور!
واقعا؟
چه تفاهمی!!
...
میشناسمت؟
ایلیا یه خرده فکر میکنه ولی به نتیجه نمیرسه.
تو جمهوری مغازه داری؟
آره
خودشه! من قبلا دیدمت! من هم تو همون پاساژ کار میکردم! یادته؟
اگه این جوره، فکر کنم من هم باید تو رو یادم بیاد...؟!
فکر کن! پنج سال پیش! فکر کنم به خاطر موهامه.
چی؟
رنگشو تند تند عوض میکنم. شاید واسه اینه منو یادت نمیاد. اسمش "آبی داغون" هست.
درسته.
اسم خفنیه..نه؟
من خوشم میاد.
آره. این شرکت کلی رنگ با اسمای باحال درست میکنه. "قرمز عشقی"، "زرد دماغی"، "انقلاب سبز". میگم پیدا کردن همچین اسمایی اصلا میتونه یه شغل باشه!
واقعا فکر میکنی ممکنه همچین شغلی وجود داشته باشه؟ آخه مگه چند تا رنگ مو میشه تولید کرد؟ فوقش پونزده تا.
یکی این شغل رو داره! "نارنجی آدامسی!" دیدی؟ اینو خودم درست کردم!
ایلیا میخندید.
من همه ی چیزای دورمو به سلیقه ی خودم میبینم.
بعید میدونم!(با پوزخند)
خوب تو منو نمیشناسی، پس... نمیدونی! میدونی؟
ببخشید! فقط سعی کردم دوستانه برخورد کنم.
باشه بابا! فهمیدم!
بعد از یه مدت. دختره شروع میکنه به ور رفتن به کیفش. وسایلشو کلی زیر و رو میکنه تا ویکسش رو پیدا میکنه. زیر بینش میگیره و سعی میکنه تنفس کنه. ایلیا هم اون ور مشغول نوشتن تو دفترچه اش هست.
راستی اسم من نیلوفر هست.
من هم ایلیا ام.
از اسم من جک درست نکنی ها! آها... نه. تو این کارو نمیکنی. آخه داری سعی میکنی دوستانه برخورد کنی!
من هیچ جکی در مورد اسمت بلد نیستم.
لولو!
هان؟
لولو؟ دیونه نمیفهمی؟
بذار الان بگم بدونی. آی-کیو ام هم در حد جلبکه!
نیلو...مثل لولو!!
به هر حال اسم خیلی قشنگیه. اسم گل هست. مگه نه؟
اتفاقا اصلا به خودم نمیخوره. من خیلی بی رحم و سختم.
من این فکرو در موردت نمیکنم.
چرا؟
نمیدونم. من فقط...من...خب، تو به نظر دختر خوبی میای!
خوب؟؟!!!! خوب؟؟؟!!!!!!!!!!!!! آها... من دختر خوبی ام؟!!! وای خدا! تو هیچ صفت دیگه ای بلد نیستی؟
نیلوفر میره صندلی کنارش میشینه. یه خرده صداشو بالا میبره.
من به خوبی احتیاج ندارم! خودم خوب نیستم، از کسی هم نمیخوام با من خوب باشه!
باشه! خیلی خب باشه!
بعد از چند دقیقه.
ایلیا؟... اسمت ایلیا هست، درسته؟
بله.
ببخشید سرت داد کشیدم. امروز حالم یه خرده خرابه.
ایلیا سرش تکون میده و لبخند میزنه. نیلوفر میره نزدیک تر میشینه. ایلیا خودشو عقب میکشه.
باید اعتراف کنم، وقتی باهام خوب هستی حس خوبی بهم دست میده. یعنی میدونی، من نمیدونم یه ثانیه بعد چه حسی دارم، ولی الان خوشحالم که باهام خوبی.
ایلیا سعی میکنه با دستاش روی دفترچه اش رو بپوشونه. نیلوفر میخنده. ایلیا به دفترش نگاه میکنه.
من یه چیزایی دارم که... فکر کنم باید...من...میدونی...نوشته...نقاشی...
آها. باشه. ببخشید.
نه.نه.
اشکال نداره.
ایلیا از حرفش خجالت میکشه یه لحظه سرشو میندازه پایین. نیلوفر محکم با انگشتش میزنه تو شونه ی ایلیا میگه:
پس مراقب خودت باش!
به مقصد میرسن. ایلیا میره پارکینگ ماشینشو برمیداره. تو راه بیرون رفتن، نیلوفر رو میبینه که تنهایی تو خیابون قدم میزنه. ترمز میکنه:
دوباره سلام. میتونم برسونمت؟
نیلوفر ادا درمیاره که داره بی اعتنا میره. ولی یه دفه برمیگرده میگه:
معلومه که آره!
تو ماشین که میشینه میگه:
تو مزاحم که نیستی؟ ها؟
من مزاحم نیستم. تو اول به من سلام کردی! نه؟
این قدیمی ترین کلک کتاب مزاحمت هست!
جدی؟ کتاب مزاحمت؟
اوهوم!
پس حتما باید بخونمش!!
هر دو میخندن.
به هرحال ببخشید مثل دیونه ها رفتار کردم. ولی واقعا دیونه نیستم.
مهم نیس. من هم فکر نکردم دیونه ای.
رسیدن به دم خونه ی نیلوفر.
میای بالا یه نوشیدنی بخوریم؟ مدل های مختلفی دارم ها!
اوووممم...
باشه. اشکال نداره. ببخشید. خیلی احمقانه بود. حالا دارم خجالت میکشم که دعوت کردم.
نه. نه.
شب بخیر ایلیا.
ولی ایلیا به هر حال میره بالا. نیلوفر دو تا نوشیدنی حاضر میکنه. ایلیا به عروسک های عجیب غریب روی میز نگاه میکنه. نیلوفر وارد اتاق میشه و نوشیدنی رو به دستش میده.
بخور پسر! جون میده واسه گمراه کردن تو یکی!
ایلیا جا میخوره. نیلوفر یه دفه میخنده میگه:
شوخی کردم بابا!
بعد دوتایی میخندن.
بعد از چند دقیقه:
چه قد ساکتی تو!
ببخشید. زندگی جالبی ندارم که بخوام تعریف کنم! کار میکنم، میام خونه، نمیدونم چی بگم. باید دفترچه ام رو بخونی. از دوسال پیش هیچی توش ننوشته ام!
جدی؟ نارحتت نمیکنه؟ یا مضطرب؟ مثلا خود من...! همش نگرانم که از زندگیم استفاده ی کامل رو نبرم. میدونی؟ استفاده از هر موقعیت، مطمئن شدن از اینکه ثانیه هامو هدر نمیدم.
بهش فکر میکنم.
بعد هر دو میخندن.
تو واقعا پسر خوبی هستی!
من یه روز باهات عروسی میکنم! میدونم!
آآآممم. خب؟
باید با هم بریم رو دریاچه. الان باید یخ زده باشه.
به نظر ترسناک میاد.
دقیقا! یه پیک میک شبونه ترتیب میدم. پیک نیک های شبونه فرق میکنه.
به نظر خوب میاد! ولی من باید برم. حالا.
 باید بمونی.
نه. واقعا باید برم. صبح باید زود بیدار شم.
پس بهم زنگ بزن.
ایلیا کتش رو میپوشه.
خوشحال میشم.
البته.
نیلوفر با یه ماژیک مشکلی شماره اش رو، رو دست ایلیا مینویسه.
وقتی ایلیا از در خارج میشه، نیلوفر پنجره رو با عجله باز میکنه و میگه:
وقتی زنگ زدی ولنتاین رو بهم تبریک بگو! به نظر خوب میاد!
خوب؟
ایلیا میخنده و دست تکون میده.
تا به خونش می رسته تلفن رو بر میداره و به نیلوفر زنگ میزنه.
چرا این قدر طول دادی؟
همین الان رسیدم خونه.
اوهوم... دلت برام تنگ شد؟
بله.
گفتی "بله!" فکر کنم یعنی ما عقد شدیم!
ایلیا خندید
آره فکر کنم!
فردا شب، ماه عسل رو یخ؟
____________________________________
شب فردا با هم میرن به دریاچه.
این وقت سال یخ ها حسابی محکمن.
نیلوفر تا پاشو میذاره رو یخ یه خرده ترک میخوره.
وای! نمیدونم...!!
آ آ آ... بیا. بیا. بیا!!
دست ایلیا رو میگیره و به زور میبرتش به طرف وسط دریاچه.
چه قد قشنگه!
آره!
نیلوفر دوید وسط دریاچه.
زیاد دور نرو!
یه دفه سر خورد و محکم از پشت زمین خورد.
حالت خوبه؟
ایلیا آروم، آروم میره جلو، ولی قبل از اینکه به نیلوفر برسه، خودش بلند میشه.
آآآیییییی پشتم!!!
ایلیا که میبینه خودش بلند شد میگه:
فکر کنم من باید برگردم عقب.
بیا!
چی؟ اگه بشکنه چی؟
اگه؟ واقعا الان برات مهمه؟
ایلیا نگاه میکنه. تا الانشم زیادی جلو اومده.
هان؟
بیا اینجا! لطفا!!!
نیلوفر میاد طرفش و به زور هلش میده جلو.
اوهووو... کوچولو کوچولو برو جلو...!!
ایلیا میخنده.
خوبه!
آره. بذار اینو نشونت بدم!
نیلوفر میخوابه رو یخ ها.
زود باش! بیا!
ایلیا هم میخوابه.
اگه بشکنه چی؟
نیلوفر با خنده میگه
نمیشکنه، ترک هم نمیخوره، خراب هم نمیشه!!
کنار هم دراز میکشن.
چیزای نجومی که بلدی بهم نشون بده!
اوممممم.... من که نمیدونم.
هر چی میدونی بگو.
خب... آها. اون لوسیدیوس هست.
کجا؟
اوناهاش! میبینی؟ ستاره های پایینش حلال هستن. اون طرف هم عمودی هستن